روزهای امتحان مامان و بابا
سلام گل پسر م قند عسلم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این روزا روزای خیلی بدیه چون نمی تونیم با هم بازی کنیم و بیرون بریم وای چقدر دلم واسه شیطونی کردن و سر به سر گذاشتنت تنگ شده هر چند زیاد هم نمی تونم خودم رو نگه دارم و باز هم میام سراغت ولی بیشتر خونه مامان جونی, وای کی این امتحانا تموم میشه ، دیگه خودم خسته شدم 
چه برسه به تو, خیلی دلم خیلی برات میسوزه قند عسلم آخه از ترس اینکه شاید از خواب بیدار شی و ما نباشیم شبها تا جایی که می تونی خودت رو بیدار نگه میداری 
و صبح زود بیدار میشی و با چشم دنبالم می گردی اگه پیدام نکنی شروع به گریه کردن می کنی و صدات همه جا رو پر میکنه واقعا بابت همه اذیت هایی که میشی ازت معذرت میخوام و از تو پسر زرنگ و باهوشم میخوام که درکم کنی عزیزم.

از شیرین کاریهای جدیدت :
آروم آروم رفتی سر کمدم و رژ لب رو برداشتی زدی به لب هات و بعد شیر پاک کن رو برداشتی و ریختی تو دستت و شروع کردی به زدن به صورت و موهات , من و بابات توی سالن بودیم که اومدی و در اوج خوشحالی گفتی مامان مامان ... من و بابات زدیم زیر خنده حالا نخند کی بخند

تو رو میگی همین جوری مونده بودی که چی شده ...![]()
![]()
![]()

اولین آرایشگاه
یه روزی با بابایی آرومکی یه کارایی میکردین ، اون موقع من با کتابام مشغول بودم ، متوجه یه کارای میشدم ولی اهمیت نمی دادم تا اینکه یهو رفتین حموم اون موقع بود که فهمیدم یه دسته گل به آب دادین و قضیه از این قراره که با بابا آرایشگری کردین و موهای جناب پسر پریده , اونم درست موهای جلوی صورتت و این شد که تو برای اولین بار رفتی آرایشگاه و موهات رو کوتاه کردی 




روزهای امتحان مامان و بابا 